محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5362

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : مامون از رشيد اجازه خواست . اما نپذيرفت ، به دو گفتم : « به دو بگوى كه تو بيمارى و مىخواهم ترا خدمت كنم و تكلفى براى تو پديد نمىآورم » كه رشيد اجازه داد و او حركت كرد . محمد بن صباح طبرى چنين آورده كه وقتى رشيد سوى خراسان مىرفته بود پدرش به بدرقهء وى برون شده بود و با وى تا نهروان رفته بود . رشيد در راه با وى سخن مىكرده بود ، گفته بود : « اى صباح گمان ندارم هرگز مرا به - بينى . » صباح گويد : گفتم : « خدايت به سلامت پس مىآورد با فيروزى ( 339 و ظفر بر - دشمنت . » گفت : « اى صباح . گمان ندارم بدانى كه من چه مىكشم . » گفتم : « نه ، به خدا » گفت : « بيا تا به تو نشان بدهم . » گويد : به اندازهء يكصد ذراع از راه منحرف شد و زير سايهء درختى توقف كرد به خادمان خاص خويش اشاره كرد كه دور شدند . آنگاه گفت : « اى صباح به قيد قسم - خداى مكتوم مىدارى ؟ » گفتم : « سرور من ! اينك بندهء ذليل تو است كه چون فرزند با وى سخن مىكنى . » گويد : آنگاه شكم خويش را نمايان كرد ، پارچهء حريرى به دور شكمش بود گفت : « اين بيمارىايست كه از همه كسان نهان مىدارم . هر يك از فرزندانم . به نزد من مراقبى دارند . مسرور مراقب مامون است . جبريل بن بختيشوع مراقب امين است ( سومى را نيز نام برد كه نام وى از يادم برفته ) همگيشان نفسهاى مرا مىشمارند و روزهاى مرا شماره مىكنند و از طول عمرم به تنگ آمده‌اند . اگر مىخواهى اين را بدانى هم اكنون اسبى مىخواهم ، يا بوى لاغر كند روى مىآرند كه بيمارى مرا